ای دوست به عمر رفته مانی ترسم که نبینمت دگر بار
حق با تو ئه . من کی باشم که بخوام تو آسمون چشم تو سوسو بزنم ؟
تویی که بر خلاف من آسمونت همیشه پر ستاره ست .
من اینجا تو سیاهی و اسارت دست و پا می زنم و تو اون بالا فارغ از این
همه درد و رنج شاد و سر خوشی !!!
تا حالا یه پروانه رو تو مشتت گرفتی ؟ هم دلت می خواد مال خودت باشه .
هم دلت می خواد آزادش کنی بره ... ولی من حتی اگه بخوام هم
نمی تونم تورو تو مشتم
بگیرم چون تو دیگه من رو نمی خوای ...
دل نگرونم . پریشون از اینکه نکنه قدر تو رو اون طوری که من می دو نم
کسی ندونه .
نکنه ارزشتو ندونن و روت قیمت بزارن .
نکنه که نادیده ات بگیرن . نمی دونم . نمی دونم آیا کسی هست که مثل
من هر شب خیالتو نوازش کنه ؟ شب و روز غصه تو بخوره ؟
یه نفر هست که صدقه سلامتی تو رو با اشکای گاه و بی گاهش تضمین
کنه ؟
کی برات آرزوی خوشبختی می کنه ؟
دیگه کی روزا به امید اومدنت به انتظار میشینه ؟
اونم مثه من بلده خوب هوای تو رو داشته باشه ؟
می تونه خلوتتو پر از شادی و خوشحالی بکنه ؟
اونم می تونه تورو فقط برای خودش نخواد ؟
اون هم به تو امید و سر خوشی و زندگی هدیه می ده ؟
برات شعر و شبنم و شور عیدی میاره ؟
من همیشه نگران حالتم . عمر کوتاه من رو روزگار نخواست با تو سر کنه .
ولی تو هم نخواستی همدم بی کسی هام باشی .
می دونم .
می دونم دل تو رو مهربونیهای من زده . اما من هنوزم جز محبت سرمایه
دیگه ای رو خرج دل تو نمی کنم . اون هم توی دنیایی که خبری از رفاقت و
صداقت نیست !
اگر از آدما خسته شدی . اگر هنوزم تشنه یه آغوش گرم و پر مهری به
خونه ی من سری بزن .
ولی وقتی بیا که هنوزم نور امیدی هست .
به انتظارم ...........


