من تو را در تپش خاطره ها،
در دل هر زیبایی،
در درون شب تنهایی خود می جویم.
با دلی آکنده ز عشق،
با همه تن غرق نیاز،
با دو چشمم که تو را می گریند،
با سکوتی که رساتر ز همه فریاد است،
با امیدی که به مردن نزدیک است،
من تو را می جویم.
با لبی آغشته به حسرت،
حسرت بوسه ی تو،
با صدایی که همه میشنوند،
با کلامی که پر از احساس است،
حس عاشق بودن و دل بریدن از همه،
حس تنهایی من در حضور مبهم تو،
من تو را می خوانم.
هر شب این دیده ی من،
هر دم این قلب زمن خسته ی من،
همگی ناله کنند از من و شیدایی من،
دیده ام می گوید:
من دگر خسته شدم از تو و عشق تو و شوریدگی ات
دگر هرگز نکنم گریه به پای تو و دلداگی ات
دل من می گوید:
مهر یار بی وفایت تا کجا همرهم است؟
گر نسازی قلب خود را خالی ز عشق،
من دگر،یک تپش حتی نکنم.
من ندانستم ولی آخر چرا،
دیده ام هر شب به یادت اشک ریزد،
چرا از قلب من هر شب به یادت ناله خیزد؟