تبليغاتX
تو بگو چی کار کنم - حرفهای همیشگی من

تو بگو چی کار کنم

امشب لبام خیال بوسه داره

حرفهای همیشگی من

همه چی تموم شده ... هیچی باقی نمونده ... ولی هنوز هر دومون داریم ادامه می دیم ...

من تا می بینمت تموم فکرم و ذهنم به تو مشغول می شه ... و تو هر دفعه که منو می بینی با نگاهات

منو آتیش میزنی ... وباعث می شی هی از خودم بپرسم : چرا ؟ چی شد ؟ چه گناهی کردم  ؟

آخه من چی کار کردم که اینطوری میکنی ؟؟؟ چرا با نگاهات منو داغون می کنی ؟؟؟

چرا من حداقل نمی تونم نسبت به نگاهات بی تفاوت باشم ... ؟؟؟

چرا باید اینقدر ساده باشم ؟؟؟

خدایا ... تو بهم بگو ... بهم بگو که من چه گناهی کردم که دارم اینطوری عذاب می کشم ؟؟؟

چرا تا اسمش . یادش . خاطره هاش . یادم میاد اشک از چشام جاری می شه ؟؟؟

خیلی وقته فریدون فروغی گوش ندادم ... الآن داره می خونه : 

می گن این دنیا دیگه مثل قدیما نمی شه 

                                                       دل این آدما زشته دیگه زیبا نمی شه

چقدر دلم می خواست بازم پیشم می موندی  ...  ولی نشد ... یا شایدم خودت نخواستی ...

تو هیچی دلت  نمی خواست ..

تو فقط می خواستی که یکی رو تو انتظار بزاری ..... تو فقط می خواستی یکی رو آزار بدی .....

تو فقط می خواستی قلب یکی رو  بشکنی .....تو فقط می خواستی که یکی با اشکاش صدقه

سلامتیت رو بزاره ..... و از بدبختی قرعه به نام من افتاد .....

من که دوست داشتم ... منی که هر لحظه انتظار می کشیدم  ..... منی که هنوز چهلم بابام نشده بود

پا شدم و اومدم و تو کنسرت تو شرکت کردم  ..... اخه همیشه میگفتی : دوس دارم وقتی برای اولین بار

دارم جلوی جمعیت ساز می زنم تو هم تو جمعیت باشی .... اوومدم ..... فقط به خاطر تو .....

فقط به خاطر اینکه دوست داشتنمو بیشتر از گذشته بهت ثابت کنم ... همون طور که خودت دوس ت

داشتنتو ثابت کردی  ..... هر چند که دوست داشتن نیازی به اثبات نداره ......

ولی کو ؟؟؟؟؟؟؟؟   تو چشات کور بود .......... تو دلت سیاه بود .....تو منو ندیدی .....

 تو دوست داشتنمو ندیدی ......تو منو احساس نکردی ....تو منو درک نکردی .....نفهمیدی ....

هیچی رو نفهمیدی ............................

+ نوشته شده در  دوشنبه 7 آذر1384ساعت   توسط پری ناز کوچولو  |